X
تبلیغات
عروس دریا


عروس دریا

خاطرات تلخ وشیرین غربت با مادرشوهر وجاری

امروزم ازون روزا بود بلاخره جاری جان شخصیت واقعیش رو رو کرد وپارسال اینقد سر جهیزیه من حرص خورده بود . حتی به شوهر و بچشم اجازه نداده بود بیان وسایلمو ببینن تا جایی که شوشو جان میگه تک تک وسایلشو کم کم شوهرش براش خریده خودش وقتی ازدواج کرده هیچی نداشته (البته آدم شانس داشته باشه جهاز میخواد چکار)امشب دیروقت یه ماشین امده بود شوهرم متوجه شده رفتن مبل خریدن . اونم از کجا همون جایی که من و شوهرم پیدا کرده بودیم و آدرسشو به اینا داده بودیم که اینجا خوبه . این جاری من آخرش از حسادت میترکه باورتون میشه حتی به پدر ومادر منم حسودیش میشه چون خودش پدر ومادر جالبی نداشته متاسفانه . حتی موقعی که تازه ازدواج کرده بودم چون مادر شوهرم منو خیلی دوست داشت زود رفت بچه دار شد که یه وقت از چشم مادرشوشوش نیفته چقد این آدم نیازمند توجه هست متاسفانه . آدم واسه این جور آدما نمیدونه دلش بسوزه یا به حالشون گریه کنه اصلا خجالت نمیکشه ها . ۱۵ سال زودتر از من ازدواج کرده بعد خودشو با من مقایسه میکنه اینقد بدم میاد ازین آدمای فرشته نما که میخوان خودشون خوب نشون بدن جلو همه ولی تو پدرسوختگی اولا . خدا به راه راست هدایتش کنه الهی آمین.بچه ها راستی یاد این شعر اوفتادم

داد زن شوهر خود را پیغام

که چرا عرضه نداری الدنگ؟


جاری ام رفته نشسته در قصر

                                                                

                                                                                                                               
بنده محبوس در این خانه تنگ                          

تو برایم نخریدی خودرو

پایم از پیاده رفتن شد لنگ

مردم از خانه نشینی ای مرد

تو بیا تا برویم سوی فرنگ

کاش می شد که تنم می کردم

پالتوی پوستی از جنس پلنگ

رنگ مویم دگر افتاده از مد

موی خود را بکنم باید رنگ

گر تو خواهی که طلاقت ندهم

"باید این لحظه بی خوف و درنگ"

روی پول فراوان اری

تا حرامت نکنم چند فشنگ

با نگاه غضب الود و خشن

بر دل شوی خود هی زد چنگ

شوهر ذلیل مادر مرده

نه بل ان جمله مردان ننگ

هیبت شوهری از یاد ببرد

همچو ماهی که شود صید نهنگ

رفت و از غصه نشست و می خورد

شد ز می خوردن بسیار ملنگ

+ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 | 10:41 PM | نازی |

یه خبر بد امروز فهمیدم فل شدم خیلی هنوز باورم نشده .عجب اتفاقی ها برام افتاد هنوز به شوشو جان نگفتم البته بهش نگم فکر کنم بهتر باشه چون دهنش لقه میره به همه میگه فعلا بیخیالش شدم تا بعد

+ دوشنبه بیستم آذر 1391 | 12:16 PM | نازی |

بچه ها امروز فاینال زبان داشتم خیلی بعضی هاشو با شک زدم یعنی به نظرتون قبولم یا نه؟قبل از اینکه برم کلاس بچه جاری جان یه ظرف غذای نذری اورد بالا داد به شوشو جان . نمیدونم این قوم و قبیله هر اشتباهی انجام میدن با غذا نذری دادن و شام دعوت کردن فکر میکنن فراموش میشه . حالم ازین کاراشون بهم میخوره دیگه به کاراشون کاری ندارم چون خوب شناختمشون دیگه. اینا چرا منوول نمیکنن من ولشون کردم گذاشتم خدا جواب کاراشونو بده . احساس میکنم با این کارا میخوان بگن اصلا مقصر نیستن فقط من بده هستم .دخترخاله هم چند وقت دیگه نی نیش بدنیا میاد حتما مثل دخترخالم خوشگل میشه چند وقته از شوشو خیلی بدم اومده خیلی از خانوادش حمایت میکنه اصلا یه کلمم واسه حرفای زشت داداشش بهش اخطار نداده . الانم باهاش یه ذره قهر کردم چون تو عمرم مرد به این ترسویی ندیدم اینم از شانس ماست

+ یکشنبه نوزدهم آذر 1391 | 7:44 PM | نازی |

بچه ها حیفم اومد این شعرباحال  تو وبلاگم نذارم

در زخم زبان ، فوق تخصص دارد                                          

                          یکریز ، کنایه بر سرت می بارد

او جز خود احمقش ، کسی دیگر را      

                     یک آدم ساده هم نمی پندارد   

انگار که از دماغ فیل افتاده است   

                       یا از شکم کروکودیل افتاده است

اما ورم قوزک پایش گوید   

                       از روی درخت نارگیل افتاده است.              

او از همه شکوه و شکایت دارد  

                   از دست خودش فقط رضایت دارد

در گوشه خانه می نشیند تنها      

                   چون جغد به تک نشینی عادت دارد  

 

  

-->

+ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 | 10:16 AM | نازی |

آخی امروز چقد خوشحالم امروز قراره یکی از دوستای قدیمیم رو ببینم دلم واسه نینیشم خیلی تنگ شده با هم کلی میریم بیرون و کلی درد و دل میکنیم آخه اونم مثل من دل خوشی از خانواده شوشوش نداره .امروز یه کم درسم خوندم دیگه شمارش معکوس شروع شده واسه آزمون دکتری . میگم مدرسه که میرفتم هیچ وقت انشاهامو خودم نمینوشتم بیشتر مامانیم برام مینوشت خوشحالم حداقل از صدقه سر این فامیل شوشو ما هم داریم نویسنده میشیما راستی بهتون گفتم دیروز با شوشوم یه قهر کوچیک کردم اونم از دست بازم مادرش . میدونین گوشیش خیلی زنگ زد رفتم تو حیاط صداش زدم ولی با مادرشوشو و داداشش داشتن میوه میکندن مادرشو وداداشش منو دیدن صدامم شنیدن ولی اصلا به روی مبارکشون نیاوردن به شوشوم بگن از ترس اینکه یه وقت قصد جدا کردن شوهر جانو ازونا نداشته باشم . بعدشم که اومد بالا یه کم جروبحث کردیم سراینکه جواب منو نداده بعدشم من از خونه رفتم بیرون بعد ۲ ساعت شوهر جان فهمید من خونه نیستم زنگ زد به گوشیم نگو خوابش برده بود متوجه من نشده بود . منم رفته بودم کنار دریا نشسته بودم اومد دنبالم با ماشین و منو برد خونه و جاتون خالی کباب درست کردیم و خوردیم ازون جایی که شوهر جان شکمو تشریف دارن . بعد اون غم و غصه های دیروز واقعا وجود یه دوست امروز خیلی میچسبه ها 

 

 

 

+ شنبه یازدهم آذر 1391 | 11:1 AM | نازی |

دیروز یه تصمیم خوب گرفتم که همه ناراحتی هامو فراموش کنمو شروع کنم واسه دکتری امسال بکوب بخونم . آرزویی که همیشه داشتم امیدوارم هیچ چیز و هیچ کس باعث ناراحتیم نشه چیزی هم نمونده فقط 3 ماه . دلم روشنه ایشالله خدا کمکم میکنه . اگه این و کارم درست بشه به یه آرامش روحی میرسم خیلی بعضی وقتا واسه خودم غصه میخورم چون راهنمایی و دبیرستان تو  مدرسه فرزانگان درس میخوندم اونهمه فشار و استرس . همه چیز به خاطر یه استرس الکی سر جلسه کنکور زندگی منو تغییر داد . شاید اگه اون اتفاق برام نمیفتاد الان گیر این خانواده عوضی نمیفتادم و این همه زجر نمکیشیدم ولی خداییش شوهرم پسره خوبیه پس خدا جون واسه همه چیزای خوبی که تو زندگی بهم دادی شکرت میکنم







+ پنجشنبه نهم آذر 1391 | 4:32 PM | نازی |

چند روزی بود که با شوهرم رفته بودیم شهر خودم پیش مامانم اینا . جاتون خالی خیلی خوش گذشت حیف که

مراسم درگذشت مادربزرگم هم برگزار شد ولی همه دورهم جمع شده بودند.

روز عاشورا دوباره برگشتیم با هزار مکافات و دردسر خونمون . دم در رسیدیم که دیدیم مادر شوشو از مسجد

برگشته و پشتشو از ما کرده منم دورتر ایستادم که شوهرم به زور دستمو گرفت گفت خوبیت نداره روز  عاشورا

و منم مجبور شدم بهش سلام کنم. ولی هنوز ازش بدم میاد نه به من نه به خانوادم هنوز تسلیت واسه

مادربزرگم نگفته حقا که خیلی بی شعوره این ادم و اون جاری بدجنسم . دیگه برام مهم نیستن وقتی هم که

میخواد زنگ بزنه به گوشی شوهرم زنگ میزنه وقتی خونه ایم که حرص منو در بیاره لعنت به هر چی مادر

شوهر بدذاته . منتظرم فقط چند روز دیگه اسم دعوتی برای شب یلدا رو ببره میدونم چی جوابشو بدم

خدایا شر هر چی مادر شوهرو جاری بده از رو زمین کم کن . الهی آمین


+ پنجشنبه نهم آذر 1391 | 9:55 AM | نازی |

мσиα-тнɛмɛ